59خانوار و برخى گفتهاند هفتصد نفر بودند. جُوَيرِيه دختر حارث در سهم ثابت بن قيس و پسر عمويش قرار گرفت. آنان با او قرار گذاشتند كه با پرداخت نه اوقيه طلا بتواند خود را آزاد كند. در حالى كه پيامبر كنار آبى نشسته بود جويريه نزد رسول خدا آمد و ضمن اظهار اسلام عرض كرد من جويريه دختر حارث بن ابىضرار هستم كه سالار قوم خود بود و شما مىدانيد كه چه بر سر ما آمده است. من در سهم ثابت بن قيس و پسر عمويش افتادم. ثابت سهم پسر عمويش را با پرداخت چند نخل در مدينه خريد و براى آزادى من قراردادى گذاشته كه توان پرداخت آن را ندارم، اميدوارم شما مرا يارى فرماييد. پيامبر(ص) فرمود: «كارى بهتر از اين هم هست». پرسيد چه كارى؟ فرمود: «تعهدى را كه كردهاى من مىپردازم و تو را به همسرى خود برمىگزينم».
جويريه گفت بسيار خوب. حضرت او را از ثابت بن قيس خريد و آزاد كرد و سپس با وى ازدواج نمود. چون اين خبر ميان مردم پخش شد مسلمانان تمامى اسيران بنىمصطلق را كه از اين پس خويشاوندان سببى رسول خدا بهشمار مىآمدند به احترام آن حضرت بدون فديه و يا با فديه اندكى آزاد كردند. گويند به بركت اين ازدواج دهها خانهوار آزاد شدند و دوباره زندگى عادى خود را آغاز كردند. ظاهر گزارش اين است كه اين مراسم در همان منطقه مُرَيسِيع رخ داده است. به روايت شيخ مفيد 62/ اميرالمؤمنين(ع) جويريه را اسير كرد و نزد پيامبر آورد، بعدها پدرش نزد رسول خدا(ص) آمد و درخواست استرداد دخترش را نمود و گفت: اى رسول خدا دختر من به اسارت درنيايد، زيرا او زنى است بزرگوار. پيامبر(ص)، جويريه را بين ماندن نزد حضرت و رفتن