142
در راه يثرب
پيامبر شبانه از غار ثور خارج و رهسپار مدينه شد. به روايت يعقوبى 40/2 سُراقة بن مالك مُدْلِجى براى به دست آوردن جايزه سوار بر اسب شد و پيامبر را تعقيب كرد. هنگامى كه به ايشان نزديك شد، حضرت فرمود:
«اَللَّهُمَّ اكْفِنا سُراقَة».
خدايا شرّ سراقه را از سر ما كوتاه كن.
پس دست و پاى اسب او به زمين فرو رفت و ايستاد. او فرياد زد: اى پسر ابوقحافه به همسفرت بگو تا از خدا بخواهد اسبم رها شود. پيامبر(ص) دعا كرد دست و پاى اسبش رها شد. وقتى سراقه به مكه بازگشت داستان خود را به قريش گفت. آنان گفتند دروغ مىگويى و ابوجهل بيشتر از همه او را تكذيب كرد.
ابنسعد 230/1 گويد: در بين راه در منزل قُدَيد عبور پيامبر به خيمه امُمَعْبَد خزاعى كه زنى فهيم، دلير و بخشنده بود افتاد. حضرت از او خواست تا خرما و يا گوشت به ايشان بفروشد. او قسم ياد كرد اگر چيزى داشت پذيرايى مىكرد. رسول خدا چشمش به گوسفند لاغرى افتاد كه كنار خيمه ايستاده بود پرسيد: «اين گوسفند چيست؟» گفت بر اثر ضعف از گله وامانده است. فرمود: «آيا شير دارد؟» گفت ناتوانتراز آن است كه شير دهد. فرمود: «آيا اجازه مىدهى آن را بدوشم؟» گفت آرى، پدرم و مادرم به فدايت اگر شيرى در آن مىبينى بدوش. حضرت دستى بر پستان گوسفند كشيد و نام خدا را برد و فرمود: «خدايا اين گوسفند را براى اين زن بابركت گردان». در اين هنگام پستان حيوان پر از شير شد. ظرفى آوردند پيامبر از آن گوسفند شير دوشيد، نخست به