85هرگاه حضرت ابراهيم(ع) به ياد ايام گذشته خويش ميافتاد، دگرگون ميگشت و ضربان قلبش از مسافتى دور شنيده ميشد. روزى جبرئيل به سوى وى آمد و به او فرمود: خداوند به تو سلام ميرساند و ميگويد: آيا تا به حال ديدهاى دوستى از دوست خود بترسد؟ پس ابراهيم(ع) به جبرئيل گفت: وقتى اشتباه خود را به ياد ميآورم، دوستى خود را از ياد ميبرم. 1
همچنين آمده است: «چون حضرت ابراهيم خليل به نماز مىايستاد، صداى تپش قلب او از دور شنيده ميشد، زيرا خدا ترس بود». 2
شيوۀ معصومان و پرورشيافتگان آنان در گريهها و خداترسىشان نيز انديشيدنى و درنگكردنى است.
مردى از انصار ميگويد: يك روز بسيار گرم، همراه پيامبر(ص) در سايه درختى نشسته بودم، مردى آمد و پيراهنش را درآورد و به غلتيدن روى ريگهاى داغ پرداخت. گاهى پشت و گاهى شكم و گاهى صورتش را بر آن ريگها ميگذاشت و ميگفت: اى نفس حرارت اين ريگها را بچش كه عذاب خداوند از آنچه من به تو مىچشانم، بزرگتر است.
رسول خدا(ص) اين منظره را تماشا كرد. وقتى كار آن جوان تمام شد و لباس پوشيد و قصد رفتن كرد، با دست به وى اشاره كرد و از او خواست تا نزد حضرت بيايد. وقتى جوان نزد حضرت آمد، پيامبر(ص) به او