188«وقتى محمود به خلوت قصد وثاق اياز كرد چون حاضر شد، ديد كه در برابر اياز پوستينى دريده و كلاهى كهنه بر ميخ آويخته بود. پرسيد كه اين چيست؟ اياز جواب داد: چون دست دولت مرا در سلوك عبيد پادشاه انتظام بخشيد، اين لباس افلاس از سر من بركشيد و خلعت كرامتم در پوشانيد. اكنون جهت دفع نسيان و منع طغيان كه از لوازم نفس انسان است آن را در مقابلۀ نظر نصب كردهام تا هر لحظه بدو نگرم و به تكرير و تذكير او، مذاكرۀ سوالف احوال خود مىكنم و قدر مرتبۀ خود را فراموش نگردانم و به كلاه و كمر مرصّع و جامۀ زربفت كه از احسان پادشاه يافتهام مغرور و طاغى نگردم. دانم كه لباس ذاتى من آن است و اين چه اكنون دارم همه فضل پادشاهى است». 1