190حقّانيّت امام سجّاد(ع) لب به سخن گشوده است!؟
بله همين طور است؛ امام باقر(ع) مىفرمايند: چون حضرت سيدالشهدا(ع) شهيد شدند محمّد بنحنفيه كه فرزند اميرالمؤمنين(ع) بود با حضرت سجّاد زينالعابدين علىّبنالحسين(ع) در مجلسى در مكّه خلوت كرد و گفت: اى برادرزاده! مىدانى كه رسول خدا(ص) بعد از خود، اميرالمؤمنين(ع) را از طرف خداوند به جانشينى خود منصوب نمود و اميرالمؤمنين(ع) بعد از خودش از طرف خداوند امام حسن(ع) و امام حسن(ع) هم پس از خود، امام حسين(ع) را و اينك پدر تو كشته شده و كسى را به جاى خود معين نكرده است و من عموى تو هستم و همرديف با پدر تو و من فرزند على هستم و با اين سنّ و سابقهاى كه دارم از تو كه نوجوانى، به امر امامت سزاوارترم، بنابراين در امر وصايت و جانشينى و امامت با من نزاع مكن و احتجاج منما!
حضرت سجّاد(ع) فرمود:
(يا عمّ اتّق اللهَ و لا تَدَّعِ ما لَيسَ لَكَ بِحَقٍّ، إنّى أعِظُكَ أن تَكونَ مِنَ الجاهلين) «اى عمو جان از خدا بپرهيز و دنبال مقامى كه شايستۀ تو نيست مرو، به تو اندرز مىدهم كه مبادا از جاهلان باشى».
پدر من قبل از آنكه متوجّه به سوى عراق شود به من وصيّت كرد، و ساعتى قبل از آنكه در كربلا كشته