158مايۀ هدايت جهانيان است. ) 1هر كس كه به ديدار كعبه مىآيد، به ياد بندۀ خوب خدا - ابراهيم - مىافتد. پيش از آمدن ابراهيم اينجا خانهاى نبود، مكّه سرزمينى خشك و بىحاصل در ميان كوهها بود. هيچكس در اين اطراف زندگى نمىكرد.
خداوند حكيم به ابراهيم فرمان داد تا همسر و فرزند شيرخوارهاش را براى زندگى به مكّه بياورد. آنها راهى طولانى را پشت سر گذاشتند امّا وقتى به مكّه رسيدند نه كسى را ديدند و نه جايى را براى سكونت يافتند. با اين حال ابراهيم مىدانست كه فرمان خدا بيهوده نيست، پس عزيزانش را در مكّه گذاشت و به شام بازگشت. در موقع بازگشت دست به دعا برداشت و عرض كرد:
( پروردگارا ! من يكى از فرزندانم را در درّهاى غير قابل كشاورزى، نزد خانۀ محترم تو، سكونت دادم. پروردگارا ! تا نماز را به پا دارند، پس دلهاى برخى از مردم را بهسوى آنان گرايش ده و آنان را از محصولات مورد نيازشان روزى ده، باشد كه سپاسگزارى كنند. ) 2مدتى پس از بازگشت ابراهيم آب و آذوقۀ همسر و فرزندش به پايان رسيد و گرسنگى و تشنگى و گرماى هوا، فرزند شيرخوارۀ او - اسماعيل - را بىتاب نمود. مادرش - هاجر - هر چه به اطراف نگاه كرد، نتوانست براى كودكش آبى پيدا كند. به ناچار او را تنها گذاشت و بهسوى كوهستان به راه افتاد. هاجر بهخاطر شدّت گرما، سراب را آب مىديديد، به طرف آن مىرفت امّا آبى نمىيافت فاصلۀ دو كوه صفا و مروه را بارها طى كرد امّا بىفايده بود، حتّى قطرهاى آب در كار نبود!
سرانجام، وقتىكه خسته و نااميد نزد اسماعيل برگشت، با تعجّب ديد كه در پايين پاى فرزندش، چشمۀ آب گوارايى جوشيده است.
پيدايش چشمۀ زمزم توجه برخى از صحرانشينان را به سوى خود جلب كرد. آنها اطراف چشمه را براى