43 اين عالم از دنيا رفت، فرزندش وارث كتابخانۀ پدر شد. علاّمۀ امينى به سوى خانۀ اين عالم حركت كرد و از فرزندش آن كتاب را به عنوان عاريه، به مدّت سه روز تقاضا كرد؛ امّا او امتناع ورزيد. براى دو روز خواست باز هم امتناع نمود... يك روز.... و باز هم امتناع!! علاّمه مىگويد: به او گفتم سه ساعت به من عاريه بده! باز هم قبول نكرد! پس گفتم: اجازه بده در خانۀ خودت و نزد خودت آن را مطالعه كنم، باز هم امتناع كرد! به كلّى از او و مطالعۀ كتاب، نااميد شدم. سپس مرجع اعلاى دينى، آيتالله العظمى سيد ابوالحسن اصفهانى(قدس سره) را شفيع قرار دادم، باز هم صاحب كتاب امتناع كرد! پس آيتالله العظمى شيخ محمّدحسين كاشف الغطاء(قدس سره) را شفيع قرار دادم، باز هم از عاريت دادن كتاب امتناع ورزيد! پس از يأس كامل (از اسباب ظاهرى) به حرم مطهّر اميرالمؤمنين(ع) آمدم و از اين بابت به ايشان شكايت كردم و با حال حزن و اندوه به خانه بازگشتم. بعد از شب بيدارى و درد و توسّل به خداوند متعال، خوابم برد، در خوب امام(ع) را ديدم و احوالم را به حضرت بيان كردم. حضرت جواب دادند: «جواب درخواست تو نزد فرزندم حسين(ع) است.»؛ از خواب بيدار شدم، وضوى كاملى گرفتم، وقت فجر بود، به قصد حرم حضرت سيدالشهداء(ع) در كربلا، لباس پوشيده و حركت كردم. بعد از اداى فريضۀ صبح و مراسم زيارت، شكايت خود را به امام حسين(ع) بيان كردم. سپس به حرم حضرت اباالفضل العبّاس(ع) رفتم و پس از اداى مراسم زيارت، به حق حضرت اباالفضل(ع)، و حقّ برادرش و مقام آنها نزد خداوند، از خدا خواستم مرا در حلّ اين مشكل يارى دهد، پس به سوى صحن شريف خارج شدم.