46
مِنْ صاحبٍ او طالِبٍ قَتيلِ
«اى روزگار! اف بر تو و دوستى و رفاقتت! تا كى آرزومندان و ياران را به خون خود آغشته مىنمايى؟ روزگار جايگزين نمىپذيرد و همانا كار به دست خداست و هر زندهاى راه مرا مىپيمايد!»
با شنيدن اين اشعار، مقصود پدرم را دريافتم و فهميدم كه بلا نازل شده است. اشك راه گلويم را بست؛ اما خودم را نگه داشتم و به جهت حضور عمهام زينب(عليها السلام)، سكوت اختيار كردم؛ اما زينب(عليها السلام) - كه شنيدههاى مرا شنيده بود - نتوانست خود را كنترل كند. از جاى برخاست و در حالى كه لباسش روى زمين كشيده مىشد، خود را به آن حضرت رساند و عرض كرد:
«واى بر من! كاش مرگ مىآمد و به زندگانى من خاتمه مىداد. امروز همانند روزى است كه مادرم فاطمه و پدرم على و برادرم حسن وفات يافتند! اى جانشين رفتگان و دلخوشى بازماندگان!»
هنگامى كه امام حسين(ع) او را ديد و نالهاش را شنيد، به وى فرمود: خواهرم! مبادا شيطان تحمل تو را بربايد! زينب به او عرضه داشت: يا اباعبدالله! پدر و مادرم فداى تو باد! آيا دم از مرگ مىزنى؟ جانم فداى تو باد!
اشك در چشمان امام(ع) حلقه زد و به خواهرش فرمود: