208 - ما در راه كربلا خيلى سيلى خوردهايم؛ شما يك سيلى خوردهاى؛ ناراحت نباش.
او اقتدا كرد و نماز اقامه شد. زنها رفتند و مادر، فرزند زهرا(عليها السلام) را تا دم در بدرقه كرد.
مادر از خواب پريد. مىدانيد چه ديد؟
ديد كه توى كوچه، كنار در خانهاش ايستاده و در خانه باز است؛ درست همانگونه كه كسى ميهمان عزيزش را تا پشت در خانه مشايعت مىكند. اين مسير را از اتاق خويش تا كوچه چگونه آمده، خودش هم نمىداند. اشك از چشمانش جارى شد. وقت اذان صبح بود. آهسته با تلنگرى در اتاق فرزندش را مىكوبد؛
- محمد حسن! پاشو مادر، وقت نمازه؛ پاشو ببين چه خواب خوبى ديدم؛ ببين مىتونى اونو تعبير كنى؟
همسايهها خوابيدهاند؛ اما صداى هق هق اهل خانه، سكوت را مىشكست. همه به نماز ايستادند و اين بار در جاى آن نماز زينبى!
مادر كه اذان را شروع كرد، صداى تكبيرةالاحرام زينب كبرى در گوشش طنينانداز شد؛
الله اكبر
... و آن نماز تا هفت آسمان بالا رفت. 1