207كند؟ آن روز ياد آن آزاده، لحظهاى از خاطر او محو نشد. غروب هم كه به خانه رفت، مادرش را ديد كه با آنان زندگى مىكرد؛ در اتاقى آن سوى حياط.
مادر كه غبار غم بر چهرۀ فرزند خويش ديد، پيش آمد و گفت: چى شده؟ چرا رنگ و رويت پريده؟ چرا قيافهات اين قدر در همه؟ او فقط دو كلمه پاسخ داد: «مشكلات، گرفتارى» و ديگر هيچ نگفت.
شب كه روز را بلعيد و خويش را گسترد، او هم از خانه بيرون زد و راه خانۀ آن آزاده را گرفت؛ با جعبهاى از نبات پرده (شيرينى مخصوص يزد) و بيست هزار تومان پول نقد. فقط خدا از قصد او آگاه بود. در خانه آن آزاده چه گذشت و چقدر او گريه كرد و عذر خواست و دليل آورد، بماند. او حقّ برادرى خويش را بجا آورده بود و انتظار هيچ تشكرى را هم نداشت!
آن شب از نيمه گذشته بود كه مادر آن جوانمرد سيلى خورده، در عالم رؤيا مشاهده كرد كه حضرت زينب (عليها السلام) به خانۀ آنان آمد و با حضور زنان محله، در نماز جماعتى با شكوه به امامت ايستاد. اذان نماز خويش را كه گفت، سرش ر ا برگرداند و خطاب به اين مادر فرمود: «به ميرزا محمد حسن بگو بيايد و به من اقتدا كند.» او فرزند خويش را به محضر پرفيض دختر ولايت فراخواند. وقتى وى وارد شد، هنوز حضرت اقامۀ نمازش را نگفته، در انتظار او بود؛ پس به او گفت: