205حدود دو ساعت پس از طلوع آفتاب در گذشت. نماز صبحش را همچنان كه خوابيده بود خواند و حالت احتضار بر او دست داد و پايش را به سوى قبله كردند.
تا آخرين لحظه هوشيار بود و آهسته كلماتى مىگفت؛ مثل اينكه متوجه جان دادن خودش بود. آخرين پرتو روح با كلمۀ « لا اله الا الله » از لبانش برخاست.
درست در روز يكشنبۀ هفتۀ پيش از آن، بعد از نماز صبح، رو به قبله خوابيد و عبايش را بر چهرهاش كشيد. ناگهان مانند آفتابى كه از روزنى برجايى بتابد يا نورافكنى را متوجه جايى گردانند، پيكرش از سر تا پا روشن شد و رنگ چهرهاش كه به سبب بيمارى زرد گشته بود، متلألى و شفاف گرديد؛ چنان كه از زير عباى نازك كه بر رخ كشيده بود، ديده مىشد. تكانى خورد و گفت: «سلام عليكم يا رسول الله!»، شما به ديدن اين بندۀ بىمقدار آمديد؛ پس از آن درست مانند اينكه كسانى يك يك به ديدنش مىآيند، بر حضرت اميرالمؤمنين على(ع) و يكايك ائمه تا امام دوازدهم سلام و از آمدن آنها اظهار تشكر كرد، پس به حضرت فاطمۀ زهرا(عليها السلام) سلام كرد.
سپس به حضرت زينب سلام كرد؛ و در اينجا خيلى گريست و گفت: بى بى، من براى شما خيلى گريه كردهام. پس به مادر خودش سلام كرد و گفت: مادر از تو ممنونم، به من شير پاكى دادى. اين حالت تا دو ساعت از آفتاب بر آمده دوام داشت. پس از آن، روشنىاى كه بر