46مىگويى، به خدا كه اين منبر پدر توست نه منبر پدر من. 1
معاويه با اينكه دشمن واقعى حضرت بود و سعى در پردهپوشى فضايل آن حضرت داشت با اين وجود دربارۀ سخنورى امام حسن(ع) مىگفت: حسن تنها كسى است كه وقتى سخن مىگفت، آرزو مىكردم كه گفتارش را ادامه دهد. من دربارۀ هيچ كسى چنين احساسى نداشتهام و هرگز كلمۀ تندى از او نشنيدم. 2
در همين راستا، روزى به معاويه گفتند: حسن بن على را وادار كن تا با مردم سخن بگويد و كاستىهاى او بر مردم آشكار شود. معاويه رو به امام(ع) كرد و گفت: به منبر برو و ما را موعظه كن و حضرت بالاى منبر رفت و پس از سپاس و ستايش خداوند، فرمود:
اى مردم! هر كه مرا مىشناسد و هر كه نمىشناسد بداند من حسن فرزند على بن ابى طالب و فرزند فاطمه دختر رسول خدا هستم. من زادۀ بهترين آفريدۀ خدايم. منم فرزند رسول خدا، آن كه دارندۀ همۀ نيكىها و معجزات و راهنمايىها بود. من فرزند اميرمؤمنانم. من آنم كه حقم را گرفتند. من و برادرم حسين مهتر جوانان بهشتيم. من فرزند ركن و مقامم، من پور مكه و منايم، من پسر مشعر و عرفاتم.
سخن شيواى حضرت هم چنان ادامه داشت تا آن جا كه معاويه ترسيد كلام او در دل مردم بنشيند. از همين رو، سخن او را قطع كرد و سبك سرانه پرسيد: