114نگذشته بود كه ديدم همان نگهبانان در پى او مىگشتند و گمان مىكردند كه وى در مدينه است! و او را نيافتند. من از آنان دربارۀ على ابن الحسين(ع) پرسيدم و آنان گفتند: او به همراه ما (در غل و زنجير) بود و ما مراقبش بوديم و شب تا صبح بيدار بوديم ولى هنگام صبح در اتاق محل زندان وى، جز غل و زنجير چيزى نيافتيم.
زهرى مىگويد: پس از آن نزد عبدالملك ابن مروان رفته بودم. وقتى از حال على بن الحسين(ع) پرسيدم و من ماجرا را به او خبر دادم او گفت، همان شبى كه نگهبانان وى را نيافتند على بن الحسين(ع) نزد من آمد و به من گفت: چرا دست از من برنمىدارى، مرا با تو چه كار؟
گفتم: نزد من بمان.
گفت: دوست ندارم نزد تو باشم (و عالم دربارى گردم) و آن گاه خارج شد.
به خدا سوگند، از هيبت او تمام وجودم را ترس فرا گرفته بود.
گفتم: اى اميرالمؤمنين، على بن الحسين چنان كه تو مىپندارى نيست. بلكه او مشغول به خود است. عبدالملك گفت: چه نيكو شغلى است اينگونه به خود مشغول شدن. از اين رو، زهرى هرگاه اسم على ابن الحسين(ع) را بر زبان مىراند مىگريست و مىگفت: زينت عابدان. 1