113بيرون مىرود. 1
چنين بود كه حاكمان ستمگر همواره از ايشان احساس خطر مىكردند، بدين جهت چندين بار حضرت را در مدينه دستگير و با غل و زنجير به سوى شام نزد عبدالملك فرستادند.
ابن شهاب زهرى مىگويد: روزى كه عبدالملك ابن مروان، على بن الحسين(ع) را از مدينه به سوى شام مىبرد، وى را ديدم كه دست و پايش در غُل و زنجير بود و شمارى نگهبان بر او گماشته بودند، از نگهبانان براى سلام گفتن بر او اجازه خواستم به من اجازه دادند و بر او وارد شدم. وقتى على ابن الحسين(ع) را در آن وضعيت ديدم، گريهام گرفت و گفتم: دوست داشتم من در جايگاه شما بودم و شما سالم بوديد و در چنين وضعيتى نبوديد.
امام(ع) به من فرمود: اى زهرى! آيا گمان مىكنى آنچه از غل و زنجير در بدن و گردن من هست، مرا در بند متوقف مىكند. آنچه تو خواستهاى، اگر همان مىشد و به جاى من در غل و زنجير بودى و اين بلاها بر سر تو و مانند تو مىآمد، مرا به ياد عذاب خدا مىانداخت (زيرا چنان ضجه مىزديد و كم طاقتى مىكرديد كه مرا به ياد دوزخيان مىانداختيد) آن گاه ديدم على بن الحسين(ع) دو دستش را از زنجير و دو پايش را از بندها آزاد كرد و فرمود: با آن تا دو منزلى مدينه همراه نخواهد بود.
به گفتۀ زهرى، هنوز چهار شب از دستگيرى و حركت آنان