86چهار پنج مجلس موفق به روضه خوانى گرديدم و چهار پنج مجلس هم به خواهش رفيق شفيق خودمان جناب حاجى سيد جليل به موجب نذرى كه كرده بودند مشغول شد. تا آن كه در شب عاشورا يك انقلاب حال قهرى در اهل كشتى حادث گرديد. مخصوصاً جماعت اعراب و سينه زدن و مرثيه خواندن كشتى را به اضطراب آوردند و از اثر عاشورا آن شب دريا هم انقلابى پيدا كرد، ولى زود آرام شد.
فردا كه روز سه شنبه عاشورا باشد كشتى رسيد محاذات بندر بوشهر كه بايستى حتماً لوازم حاج از آنجا برسد. آن روز هم چون شهر را بالتمام بسته و توقيف كرده، مشغول لوازم مصيب دارى بودند با آن كه كشتى تا عصرى هم معطل ماند ابداً اثرى از شهر نشد. اين مسأله مزيد احتياج و اضطراب حاج گرديد. ديگر احدى داراى هيچ اقل ما يقنع نبود، ناچار به جبر اجبارى تا آن كه ليلۀ چهارشنبه باز دايم كشتى حركت كرد. در روزش كه روز بيستم جلوس ما در آن كشتى نحس بود رسيد به شطّ العرب به آب شيرين.
وقتى كه وارد شط شديم از بابت خضرت و نظارت و تماشاى دو طرف شط و گوارايى آب وهواى خوش، صدمۀ بى چيزى و اضطراب به كلى مرفوع گرديد. جان تازه [62] حاصل شد. صدمه كشتى و خستگى و كسالت و غصه بىچيزى از بابت تماشاى اطراف شط كه معاينه در صفا و طراوت و سبزى در آن فصل چله زمستان مثل بحبوحۀ فصل بهار بود فراموش شد بلكه تماشاى شامات و اسلامبول را هم پوشانيد و اين شعر به خاطرم رسيد ودر آن هنگام خواندنم:
عسى الكرب الذى أمسيت فيه يكون ورائه فرح قريب