82الواقع اعادۀ جان به قالب موتى مىنمود. چنان چه مجاناً چند نفرى كه مُشرف به موت شدند بعضى از جراحت اعراب، بعضى از اسهال، يكى از بابت حبس بول به سهولت معالجه نمود كه اسباب حيرت شد. ولى بعد از جلوس در كشتى تا قرب پانزده شبانه روز به واسطۀ حدّت گرمى هواى حجاز و بخار كشتى و بدى آب كه به نوبه و ميزان به هر نفرى در صبح و عصر قرب چهار كروانكه آب شيرين گرم مىدادند. يك قيامت طى كردم در اين مدت. نه به اكل و شرب صحيح توانستيم، نه راحت ديديم. در واقع مغز استخوانها گداخته گرديد و دوباره روييد.
بالجمله در روز سيم حركت كشتى در آن درياى بىپايان عمان كه به يك اعتبارى محيطش مىگفتند كه جانوران بحرى از قبيل سگ ماهى و غيره علناً دورتا دور كشتى را داشتند و منتظر جثۀ آدمى بودند و آن دريا ظاهرا به اغلب نقاط عالم راه داشت.
كشتى رسيد به باب اسكندر كه در ميان دريا جايى بود كه دو طرف آن كوههاى سنگ بسيار قشنگ كه گويا مصنوعى را مىماند و معبر منحصر بود به وسط آن كوهها كه اگر كشتى خطى از ميزان قطب خود تخطى مىكرد دچار كوه سنگ و قطعاً متلاشى مىشد كه بايستى در كمال احتياط از آنجا بگذرد. آن هم در روز، كما آن كه در چند سال قبل يك فروند كشتى حاج وقتى خواستند از آن مكان بگذرند چون شب ظلمانى بود و كاپيتان هم به واسطۀ كثرت شرب مخمور و بى حال، راه قطب را خطا كرد. كشتى به سنگ خورد. شكست. قرب هشت صد نفر غرق درياى فنا شدند. اقلّ قليلى جان در