225سرگذشتى داشتى كل على! 1 ناخوانده به زيارت خانۀ خدا نتوان رفت
قصه مَثل : يكى از توانگران به زيارت خانۀ خدا رفت. بعد از طواف و اعمال حج، چنان كه رسم تجارت است در بازار منا مال و اسباب خود را گشود و به خريد و فروش مشغول بود كه ناگاه گدايى كه نان خود را جز در سفرۀ ديگران نديده بود، از آنجا گذشت و آن سوداگر را با آن همه جمعيت ديد. بر او رشك و حسرت برد و ايستاد و زبان به طعنِ او گشود و گفت: «اى دنيادار بىرحم و اى سخت دل از خدا دور! فرداى قيامت مكافات من و تو به يكسان چون خواهد بود؟ كه تو با اين همه سامان و نعمت و من با اين همه رنج و محنت آمده و بىنوا و بىچيز باشم؟ بازرگان چون اين فقره را شنيد گفت: «حاشا مكافات ما يكسان باشد اى گداى فضول و اى طالع بىاصول! طرز درويشى و فقيرى چنين نمىباشد كه رشك و حسد بر اموال مسلمانان برند. مطلب تو از آمدن به اينجا گدايى است، نه طواف كعبه، اگر مىدانستم فرداى قيامت جزاى ما يكسان خواهد بود كجا روى به اين راه مىآوردم.
گدا گفت: اى دنيا دار، اين سخن از كجا غلط كردى؟
بازرگان گفت: استغفرالله، من آنچه حق بود گفتم،