224همۀ ما را نجات دادى.
خلاصه گفت و گفت تا رسيد به در خانهشان، ادامه داد كه: همۀ اهل محل با قرابههاى 1 گلاب آمدند پيشباز و صلوات فرستادند و گفتند حاج على زيارت قبول. همين كه پايم را گذاشتم در دالان خانه و مادر بچهها چشمش به من افتاد، گفت: واى حاج على جان...همين را گفت و از حال رفت. خلاصه مدام حاج على حاج على كرد تا قصۀ سفر مكهاش را به آخر رساند. وقتى كه خوب حرفهايش را زد، ساكت شد تا اثرآن را در رفيقش ببيند، رفيقش با تعجب فراوان گفت: عجب