223يك شب، شام مفصّلى تهيه و رفيقش را دعوت كرد. بعد از اين كه شام خوردند و نشستند به صحبت كردن، او صحبت را به سفر مكهاش كشاند و تا توانست توى كلۀ رفيقش كرد كه به زيارت حج رفته و در حال حاضر حاجى شده! او گفت: توى راه يك نفر ا ز حُجّاج سرش به كجاوه خورد و شكست و يك همچين دهن وا كرد، آمدند و به من گفتند حاج على از آن روغن عقربى كه همراهت آوردهاى به اين پنبه بزن، بعد گذاشتند روى زخم، فردا خوب شد. همه گفتند: خير ببينى حاج على كه جان بابا را خريدى. در مدينۀ منوّره كه داشتم زيارت مىخواندم يكى از پشت سر صدا زد: «حاج على» من خيال كردم شما هستى برگشتم، ديدم يكى از همسفرهاست ، به ياد شما افتادم و نايبالزّياره بودم. توى كشتى كه بوديم دو نفر دعوايشان شد، نزديك بود خون راه بيفتد، همه پيش من آمدند و گفتند، حاج على به داد ما برس كه هماكنون خون راه مىافتد. واسطه شدم و آشتىشان دادم، همسفرها گفتند: خير ببينى حاج على كه هميشه قدمت خير است. نزديكىهاى جده بوديم كه دريا طوفانى شد. نزديك بود كشتى غرق شود كه يكى از مسافرها گفت: حاج على! از آن تربت اعلايت يك ذرّه توى دريا بريز تا دريا آرام شود. همين كه تربت را توى دريا ريختم، دريا مثل حوض خانهمان شد. همۀ همسفرها گفتند: خدا عوضت بده حاج على! كه جان