220از آن طرف هم، حاجى هرچه انتظار كشيد ديد سر مشكى باز نشد و آبى پاشيده نشد. با ناراحتى پرسيد: پس چرا مشك به دوشان كار خود را شروع نمىكنند؟
ملتزمين ركاب حاجى پرسان پرسان رفتند و برگشتند و به حاجى خبر دادند كه مشكها عوض آب، باد دارد و مثل اينكه خبرى نيست و بقيۀ راه را بايستى آبپاشى نشده برويم. حاجى هم وقتى ماجرا را فهميد با ناراحتى مرتب مىگفت: مشك خالى پرهيز آب، مشك خالى پرهيز آب. 1 حاجى ما هم شريك!