221
قصۀ مثل : در زمان قديم، موقعى كه حُجّاج ايرانى از راه مدينه به زيارت خانۀ خدا مىرفتند و يا به مدينه برمىگشتند، شامگاهان كه در يكى از منازل بين راه رحل اقامت افكنده و ديگهاى پلو يا آش را بر سر بار مىگذاشتند، ناگهان يك دسته عرب نتراشيده و نخراشيده با سوسمار يا موش صحرايى از راه مىرسيدند و موشها يا سوسمارها را در ديگ آش يا پلو مىانداختند و مىگفتند: «حاجى ما هم شريكيم» چون حُجّاج بخت برگشته هرگز طبعآنها، حاضر به خوردن «پلو سوسمار» يا «آش موش» نمىشد، مجبور بودند كه ديگ پلو يا آش نيمه پخته را يكجا تحويل آن گروه بدهند. اين مثل از آن زمان رايج شده است. 1 حالا كه حاجيش نيست كربلايىاش هم نباشد
قصۀ مَثل : مردى روستايى، به نام باقر در آرزوى اين كه حاجى شود به تدريج صد تومان جمع كرد و براى زيارت خانۀ خدا، عازم مكه شد. چون به كربلا رسيد، به مرضى سخت مبتلا شد و به حكم ضرورت در همانجا متوقف شد. وقتى بهبود يافت كه زمان حج گذشته بود. ناچار به وطن بازگشت. هموطنان او را كربلايى باقر خواندند و او هر وقت اين خطاب را مىشنيد، با نهايت تأثر و تأسف مىگفت: حالا كه حاجيش نيست كربلايىاش هم نباشد. 2