219تا وقت كار و فعاليت مشك به دوشان رسيد. در اين وقت آن بابايى كه مشكِ پر از باد به دوش داشت، با سر و صداى زياد خود را ميان مشك به دوشان انداخت و "پرهيز آب، پرهيز آب" گويان به تقلاّ افتاد و منتظر شد كه مشك رفيق بغل دستى اش باز شود، آن وقت كار خود را شروع كند، بلكه مشتش باز نشود و رسوا نگردد. هرچه بيشتر انتظار كشيد كمتر به نتيجه رسيد و اين انتظار طولانى شد. تا اينكه رفيقش پرسيد:
پس چرا سر مشكت را باز نمىكنى؟
آن بابا گفت: راستش را بخواهى، مىترسم رسوا شوم؛ چون مشك من عوض آب، باد دارد، حالا از تو خواهش مىكنم اول تو سر مشكت را باز كن و نگذار من آبرويم پيش حاجى بريزد. مرا پيش او روسياه نكن.
رفيق آن مرد بيچاره كه مشكش را به اميد ديگران پر باد كرده بود، گفت: رفيق، حقيقت را بخواهى مشك من هم پر از باد است و از آب خبرى نيست و بايد فكرى كرد كه رسوا نشويم. تقلّا بيشتر شد و از هر سو صداى "پرهيز آب پرهيز آب" بلند بود. اما حتى يك قطره آب هم از مشكى سرازير نشد كه نشد، تا اينكه معلوم شد همۀ مشك به دوشان در خانۀ خود همان فكر را كردند كه بايد مشكشان را عوض آب، از باد پر كنند و زحمت و مرارت حمل اين همه آب را بر خود نگذارند.