18فرد آزاد اين كار رو انجام مىدى.
- راستش هلن... من مىخوام تا چند هفتۀ ديگه برگردم لبنان، درسم تمام شده... مادرم هم خيلى تنهاست... .
- خُب مىتونى اين كار رو انجام بدى و بعد برى پيششون. اصلاً خودم برات بليت و ويزا جور مىكنم، تو فقط قبول كن.
- حالا تو بگو اصلاً اين مأموريت چى هست؟
- ببين سعيده! تو بايد همراه يكى از خبرنگارهاى ما؛ «رزا كريستوا» براى تهيۀ گزارش به عربستان بريد. تو بايد اونجا به عنوان مترجم با رزا همكارى كنى، همين. بعد از تموم شدن مأموريتت هم مىتونى از اونجا برگردى لبنان... خوبه؟
- اين رزا همونى نيست كه شوهرش توى اون حادثه... كشته شد؟
- چرا خودشه... بالاخره چه كار مىكنى قبول مىكنى؟
- آره... چون خيلى دلم مىخواد پيش از رفتن به لبنان، خونۀ خدا رو ببينم، شايد ديگه هيچ وقت اين فرصت دست نده. حتماً، با كمال ميل.
- ممنونم سعيده... پس منتظر تماسم باش.