12ارنست با پيراهن آبى و شلوار سفيد بالاى سرِ رزا، كنار تخت ايستاده بود. به آرامى چند بار او را صدا كرد. رزا چشمانش را باز كرد و چندين بار پلكهايش را برهم زد. هيجانزده روى تخت نشست و به ارنست خيره شد، با كلمات بريده گفت:
- خدا... ىِ... من... ار... نست!... تو زندهاى.
ارنست كنار او روى تخت نشست.
- نه... زنده نيستم، ولى يه كارى هست كه اگه تو انجامش بدى، براى هميشه، هم من و هم خودت رو زنده نگه مىدارى.
رزا روى تخت نيمخيز شد. سرش را نزديك ارنست برد و با كنجكاوى پرسيد: چه كارى؟! ارنست با همان لحن گفت: رزا ! تو بايد به اين سفر برى. چيزهايى هست كه اگه از اونا با خبر بشى، به يه آدم ديگه تبديل مىشى. خيلى بهتر از اين كه هستى... .
رزا سرش را ميان دستانش گرفت و با بغض گفت: