90بگو: «يا ابَا الْغَوْثِ ادْرِكْنِى» ؛ «اى فريادرس كمكم كن! 1 «بيمارىام قابل معالجه نبود. همه پزشكانى كه مرا معالجه كردند، از بهبودى من نااميد بودند. ديگر نبايد حرف مىزدم؛ چون بيمارىام را تشديد مىكرد. سرطان حنجره هيچ علاجى نداشت و من فقط بايد با پرهيز از سخن گفتن، با اين درد كنار مىآمدم، ولى خيلى برايم سخت بود. چون من يكى از سخنرانان شهر بودم و از دوستى خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله براى مردم مىگفتم و در شبهاى محرم و ماه رمضان از حنجرهام براى اهل بيت عليهم السلام كار مىكشيدم، اينكه ديگر نبايد به سبب بيمارىام سخنرانى كنم، بيشتر ناراحتم مىكرد.
نااميدانه از تهران به شهر خود برگشتم. در راه چيزى به سنگينىِ بغض، گلويم را فشار مىداد. من از خدمتگزارى به اهل بيت عليهم السلام و سخنرانى براى آنان محروم شده بودم. روزها به سختى در كنج خانه مىگذشت. محرم نزديك مىشد و ناراحتى من از وضع جسمانىام بيشتر. مردمى كه از اطراف براى شركت در مجلس سخنرانى من و گفتن مصيبتهاى اهل بيت عليهم السلام شركت مىكردند، امسال جاى مرا خالى خواهند ديد.
روزى در بستر افتاده بودم كه مطلب مهمى از ذهنم