71امير خبر برساند:
تو خيال مىكنى مرا به جنگ يك بقّال از بقّالهاى كوفه فرستادهاى يا به جنگ يك فروشنده دورهگرد از حيره؟ مگر نمىدانى تو مرا به نبرد با شيرى نر، گسيل داشتهاى و شمشيرى برنده كه در دست پهلوانى سترگ از برترين خاندان است! 1و تعدادى نيروى كمكى براى او فرستاد.
محمد بناشعث كه مىديد نمىتواند با جنگ رويارو، او را از پاى درآورد، دوباره دستور داد عدهاى بالاى بامها رفته و دستههاى نى را آتش زده و بر سر او بيندازند.
عدهاى نيز از بالا به او سنگ پرتاب مىكردند. پس از ساعتى ديگر نبرد، مسلم عليه السلام خسته و تشنه شد و به ديوارى تكيه كرد. محمد بناشعث، با ديدن خستگى او از فرصت استفاده كرد و گفت: «تو در امانى. خود را به كشتن مده!» مسلم عليه السلام گفت: «به راستى؟» گفت: «آرى».
تعدادى ديگر نيز تأييد كردند.
سربازان به اشاره فرمانده خود، از فرصت استفاده نموده و شمشير را از دستش گرفتند. سپس مركبى آورده و او را دست بسته سوار بر آن كردند. 2