68نفر؛ طوعه و پسرش بلال.
سحرگاه شبى كه مسلم عليه السلام به خانه طوعه آمده بود، بلال از خانه خارج شد و به سراغ دوستش عبدالرحمن، پسر محمد بناشعث رفت و به او اطلاع داد كه مسلم عليه السلام در منزل آنان به سر مىبرد. عبدالرحمن نيز بىدرنگ به قصر آمد و جريان را به پدرش كه در حضور عبيداللّٰه بود گزارش نمود. او ديد پدرش كنار عبيداللّٰه نشسته است.
رفت و در گوش او آنچه را شنيده بود، گفت. محمد بناشعث نيز خبر را به اطلاع عبيداللّٰه رساند. عبيداللّٰه با چوبى كه در دستش بود، به پهلوى محمد بناشعث فرو كرد و گفت: «برخيز! برخيز و همين الان او را نزد من بياور». سپس به پيك دربار خود گفت:
به سرعت نزد عمرو بنحريث كه در مسجد مستقر است برو و بگو شصت يا هفتاد سرباز را با محمد بناشعث همراه سازد كه همگى از قبيله قيس باشند. 1