54گرفتارى دچار مكن!»
پافشارى مسلم بنعمرو سودى نرساند. وقتى عبيداللّٰه وساطت او را بىنتيجه ديد، فرياد زد: «به خدا كه بايد مسلم عليه السلام را نزد من بياورى و الّا گردنت را مىزنم».
هانى پوزخندى زد و گفت: «در اين صورت شمشيرهاى بُرنده، گرد قصرت خواهند درخشيد». عبيداللّٰه، دندان بر هم ساييد و گفت: «بدبخت! مرا از برق شمشير مىترسانى؟! او را نزديكتر بياوريد». او را جلو بردند و عبيداللّٰه با شمشير باريكى كه در دست داشت، آن قدر به صورت هانى زد كه بينى و پيشانىاش غرق خون شد.
آنگاه دست و پاى هانى را بستند و بر زمينش كشيدند و به اتاق ديگر بردند. عبيداللّٰه فرياد زد: «نگهبانى بر او بگماريد».
بدين ترتيب، هانى با دسيسه و بدون حمايت قبيلهاش از خانه بيرون كشيده شده و در دارالاماره زندانى شد. 1