53مركب كردند و نزد عبيداللّٰه بردند. 1عبيداللّٰه با عصبانيت داخل قصر قدم مىزد. او با ديدن هانى گفت: «با پاى خود به سوى مرگ آمدى».
سپس از او پرسيد: «مسلم عليه السلام كجاست؟» هانى گفت:
«من چيزى نمىدانم». آنگاه عبيداللّٰه، معقل را كه سه هزار درهم به او داده بود تا به خانه هانى راه يابد صدا زد.
وقتى او آمد، از هانى پرسيد: «آيا اين مرد را مىشناسى؟» هانى فهميد كه عبيداللّٰه از طريق معقل، از مخفىگاه مسلم عليه السلام آگاهى يافته است. پاسخ داد:
به خدا سوگند كه من او را به خانهام دعوت نكردهام. او به من پناه آورده است و در خانه من مهمان مىباشد.
اگر بخواهى، مىتوانم چيزى نزد تو گرو بگذارم و به خانهام روم و به او بگويم از خانه من بيرون برود.
هانى مىخواست با اين كار مسلم عليه السلام را فرارى بدهد، اما عبيداللّٰه گفت: «نه به خدا سوگند. از پيش من نمىروى مگر اينكه او را نزد من بياورى». هانى پاسخ داد: «به خدا سوگند كه هرگز چنين نخواهم كرد. آيا مهمانم را با دست خود نزد تو آورم تا تو او را بكشى؟!»
مسلم بنعمرو باهلى كه در مجلس حضور داشت، براى حل مشاجره، هانى را به گوشهاى كشيد و گفت: «تو را به خدا خود را به كشتن مده و قوم و قبيلهات را به