48ريخته شود».
سرانجام عبيداللّٰه به همراه نديمش، مهران وارد خانه هانى شد. مسلم عليه السلام نيز مسلح شد و به پَستوى خانه رفت و در كمين فرصتى مناسب نشست. عبيداللّٰه در كنار بالين شريك نشست و با او مشغول صحبت شد. در اين لحظه شريك براى اشاره به مسلم عليه السلام گفت: «به من آب بدهيد».
زنى، ظرفى آب پر كرد تا براى شريك ببرد، اما با ديدن مسلم عليه السلام كه دست بر قبضۀ شمشير برده بود، يكّه خورد و بازگشت.
شريك بار ديگر گفت: «به من آب بدهيد» و باز تكرار كرد. او كه دليل درنگ مسلم عليه السلام را نمىدانست، گفت:
«واى بر شما! به من آب بدهيد؛ حتى اگر موجب مرگم شود».
عبيداللّٰه كه منظور شريك را از اين جملات نمىفهميد، از هانى پرسيد: «منظورش چيست؟ آيا دارد هذيان مىگويد؟» هانى گفت: «آرى! از پيش از غروب تا كنون هذيان مىگويد».
در اين هنگام، مهران به جريان مشكوك شد و به عبيداللّٰه اشاره كرد كه برويم. عبيداللّٰه برخاست برود كه شريك گفت: «اى امير! اندكى ديگر بنشين مىخواهم با تو وصيت كنم». عبيداللّٰه گفت: «دوباره پيش تو خواهم آمد» و مهران او را با عجله بيرون برد و به او گفت: «به