47بنعروه، اتفاق مهمى افتاد. ماجرا از اين قرار بود كه روزى شريك بناعور كه او نيز مهمان هانى بنعروه بود و به همراه مسلم عليه السلام در خانه او به سر مىبرد، بيمار شد و در بستر افتاد. شريك بناعور از دوستان قديم هانى و از شيعيان اميرالمؤمنين عليه السلام در بصره بود. 1هنگامى كه شريك در بستر بيمارى افتاد، عبيداللّٰه كسى را نزد او فرستاد و گفت براى عيادت به ديدار او خواهد آمد.
شريك، اين فرصت را بسيار مناسب ديد تا عبيداللّٰه را هنگام عيادت به قتل برساند. از اينرو، به مسلم عليه السلام گفت:
امشب عبيداللّٰه به عيادت من مىآيد. وقتى كنار من نشست به او حمله كن و او را به قتل برسان، آنگاه به دارالاماره كوفه برو و زمام امور را به دست گير! با كشته شدن او تو ديگر مشكلى در كوفه نخواهى داشت. من نيز اگر از اين بيمارى جان به در بردم، به بصره خواهم رفت و آنجا را براى تو سامان خواهم داد. اگر اين كار را بكنى، ديگر نيازى به جنگ نخواهى داشت.
شبهنگام، پيش از ورود عبيداللّٰه به خانه هانى، دوباره شريك بناعور به مسلم گفت: «مبادا اين فرصت را از دست بدهى»، اما هانى چندان از اين نقشه راضى نبود. او گفت: «خوش ندارم كه خون عبيداللّٰه در خانه من