63اين موضوع كتابهاى متعدد و نمونههايى نوشتهاند 1 كه در اين بخش به يك نمونه مىپردازيم:
آيت الله العظمى مرعشى نجفى، از مراجع معاصر، مىگويد: در سال 1339 قمرى (يك سال پس از فوت پدرم) هنگامى كه در مدرسه «قوام» نجف اشرف طلبه بودم و تدريس مىكردم، مشكلات و ناراحتىهايى بر قلبم سنگينى مىكرد كه عبارت بودند از:
- بدگمانى به مردم، چنان كه با كسى ارتباط برقرار نمىكردم و حتى نماز جماعت پشت سر افراد عادل را نيز ترك كرده بودم؛
- يكى از منسوبين من از تدريسم جلوگيرى مىكرد و به استادم نيز گفته بود كه مرا به درس خود راه ندهد؛
- به بيمارى حصبه مبتلا شدم و بعد از شفا دچار كُندذهنى و فراموشى شده بودم؛
- بينايى چشمهايم بسيار كم شده بود؛
- از تندنوشتن عاجز شده بودم؛
- گرفتار فقر و تنگدستى شديد بودم؛
- نوعى بيمارى روحى دائمى احساس مىنمودم؛
- در عقيدهام به برخى از امور معنوى، به تدريج