64تزلزلى روى مىداد؛
از سويى آرزو داشتم كه خداوند سفر حج بيتالله الحرام را نصيبم كند به شرط آنكه در مكه يا مدينه بميرم و در يكى از اين دو شهر دفن شوم. ديگر آنكه خداوند توفيق علم و عمل صالح را به من عنايت كند.
آن مشكلات و اين آرزوها لحظهاى مرا آرام نمىگذاشت. از اينرو، به فكر توسل به سالار شهيدان افتادم و به كربلا رفتم. پس از تجديد وضو به حرم مشرف شدم و شب را در حرم، پايين پاى آن حضرت و در كنار قبر علىاكبر(ع) نشستم. اندكى از نشستنم نگذشته بود كه صداى حزين قرائت قرآن را از پشت روضه مقدس شنيدم. به آن طرف متوجه شدم. پدر مرحومم را ديدم كه نشسته بود. از من پرسيد، در ايام درسى براى چه كارى به اينجا آمدهاى؟ علت را شرح دادم. به من امر كرد كه حاجتم را با امام(ع) در ميان بگذارم. به طرف ضريح رفتم و آن حضرت را ديدم. سلام كردم و جوابم را داد و تبسمى مليح بر لبانش نقش بست. از من پرسيد: چه مىخواهى؟ من اين شعر فارسى را خواندم:
آن را كه عيان است
چه حاجت به بيان است