91
ادواردو و شواليه
بازار بزرگ شلوغتر از هميشه بود، ادواردو مشغول مرتب كردن داروها بودكه پيرمردى با لباسهاى مندرس و قيافهاى ژوليده وارد مغازه شد و گفت:
- جوان به خاطر خدا كمك كن، خدا عوضت بده!
پيرمرد فقير يك دست بيشتر نداشت. دست راستش را به طرف ادواردو گرفت. دست استخوانى پرچين و چروكى كه در حال لرزيدن بود. ادواردو سكهاى كف دست او گذاشت و دوباره سرگرم كارش شد، اما پيرمرد هنوز او را نگاه مىكرد.
- پدر جان كار ديگهاى داشتى؟
- نه فقط...
- فقط چى؟
- به قيافهات نمىخوره عرب باشى. اهل كجايى؟
ادواردو دست از كار كشيد.
- خودت اهل كجا هستى؟ شبيه مردم دمشق نيستى؟