73
شركت در نماز جمعه
روزها و هفتهها گذشت، ادواردو به مرور با داروهاى گياهى آشنا مىشد. او دو مرتبۀ ديگر هم همراه حكيم براى جمعآورى گياه به كوه قاسيون رفت. آن روز جمعه بود، حكيم گفته بود به عطارى نمىآيد. ادواردو مىخواست در شهر گشتى بزند. همين كار را هم كرد، مردم براى شركت در نماز جمعه راهى مسجد اموى بودند. ادواردو هم از سر كنجكاوى لا به لاى جمعيت وارد مسجد شد. گوشۀ خلوتى پيدا كرد و نشست. بعد از نماز بين جمعيت چشمش به محمد افتاد. همان كه همراه حكيم بر بالين پدرش رفتند، محمد نزديك آمد و گفت:
- سلام
- سلام
- اومدى نماز جمعه؟
- من مسيحى هستم!