74محمد با تعجب گفت:
- عجيبه، اين همه جوون مسلمون، حكيم عاملى شاگرد مسيحى گرفته. از مسيحيان قسطنطنيه هستى؟
- نه! سيسيل ايتاليا.
- چه دور! ايتاليا كجا دمشق كجا؟ اسمت چيه؟
- ادواردو.
- نظرت دربارۀ اسلام چيه؟
- فعلاً نظرى ندارم.
- نمىخواى مسلمان بشى؟
- من با شما خيلى هم بيگانه نيستم.
- چطور؟
- مسلمان زادهام! از جانب مادرى، راستى حال پدرت چطوره؟
- خوب نيست، در حال احتضاره.
ادواردو به نمازگزاران نگاه كرد، با دستهاى بسته مشغول نماز خواندن بودند، به ياد حكيم افتاد. اولين بار كه به كوه رفته بودند، او با دستان باز نماز خواند، وضو گرفتنش هم با بقيه فرق داشت. ادواردو محمد را نگاه كرد و گفت:
- يه سؤال داشتم.
-بپرس.