67خودش هم زيباست. بايد مدّتى پيش حكيم مىماند، شاگردى مىكرد، از طبابت سر در مىآورد. بعد هم از دختر حكيم خواستگارى. اما نه! حكيم مسلمان بود، دخترش را به يك مسيحى نمىداد. اما اين كه مشكل بزرگى نبود، مسلمان مىشد و به آرزويش مىرسيد. مگر نه اين كه مادرش هم يك بردۀ مسلمان بود. صدايى از بيرون مغازه شنيد، صداى قدمهاى نگهبانان بازار بود. آنها به آرامىدر حال گشتزنى بودند.
سعى كرد به هيچ چيز فكر نكند، اين طورى بهتر بود، بايد مىخوابيد.