66رفتم، عطارى رو به تو سپردم، تو رو به خدا مواظب همه چيز باش!
آخر شب بازار خلوت شد، مغازه دارها تك تك مغازه را بستند و رفتند. ادواردو در را بست و رختخوابش را پهن كرد، تشنه بود، كمىآب خورد و دراز كشيد. خوابش نمىبرد، احساس تنهايى مىكرد، غم دنيا بر دلش سنگينى مىكرد. خودش هم نمىدانست در اين سرزمين غريب چه مىكند، ميان آدمهايى كه همكيش و هم زبان او نبودند، اگر چه او به واسطۀ مادرش كه از اعراب شمال آفريقا بود زبان آنها را مىفهميد. محمّد همسفر مراكشى خود را به يادآورد، چرا با او به سمت حجاز نرفت. محمّد آرزوى جهانگردى داشت، دلش مىخواست به سرزمينهاى دور برود. در اين هنگام به ياد دختر حكيم افتاد، طنين صداى دخترك در گوشش پيچيد.
- پدرم خانه نيست، رفته بيمارستان صالحيه، پايينتر از مسجد!
ادواردو به فكر فرو رفت، نام دختر را فراموش كرده بود، اما كمىكه به مغزش فشار آورد يادش آمد. غاده! غاده! جاى پرگل، چه اسم قشنگى! با خود انديشيد كسى كه اسم به اين زيبايى داشته باشد حتماً