65نشست و به جمعيت نگاه كرد. حكيم با دستهاى بسته نماز مىخواند. برعكس نماز خواندنش در كوه قاسيون. نماز ظهر تمام شد، وقتى به مغازه برگشتند حكيم گفت:
- از حالا به بعد تو شاگرد من هستى، شبها در عطارى مىخوابى، صبحها مغازه رو باز مىكنى. در جمعآورى گياهان دارويى به من كمك مىكنى، هر ماه صد درهم دستمزد به تو مىدم، موافقى؟
- بله كه موافقم!
حكيم قبل از رفتن دست ادواردو را گرفت و به انبارى پشت مغازه برد.
رختخواب كنار ديوار را نشانش داد و گفت:
- شب همين جا بخواب، در حجره رو از داخل ببند. يادت باشه نيمه شب از مغازه بيرون نرى، نگهبانا دستگيرت مىكنن. از فردا غذاى ظهر و شامت رو مىآرم. خمرۀ كنار انبار پر از آب تازه است، هر روز آبش را عوض كن.
- صبح چه موقع مىآييد؟
- منتظر من نباش، آفتاب كه طلوع كرد، مغازه رو باز كن و جلوى در رو آب و جارو كن.
- اگه مشترى دارو خواست؟
- فعلاً چيزى نفروش تا با داروها آشنا بشى. من