45ادواردو با سرعت حركت كرد، هرچه از مركز شهر دورتر مىشد كوچهها بزرگ تر و وسيعتر مىشدند. به محلۀ صالحيه رسيد، از مقابل بازار رد شد. از رهگذرى نشانى مدرسۀ ابن عمر را گرفت، نزديك مسجد بود. در همين وقت پيرمردى را ديد كه از مسجد خارج مىشد.
- سلام.
- عليكم السلام.
- پدر، خونۀ حكيم كجاست؟
- همرام بيا، اون همسايۀ ماست، فقط آروم برو، پاهام درد مىكنه!
پيرمرد او را به خانۀ حكيم رساند و رفت. ادواردو در زد. لحظاتى بعد صداى پايى شنيد، صداى دخترى جوان از آن سوى در به گوش رسيد.
- بفرماييد!
- با حكيم كار داشتم.
- پدر خونه نيست، رفته بيمارستان صالحيه
ادواردو پرسوجوكنان بيمارستان را پيدا كرد. حياط آن جا پر از درخت بود، حكيم بر بالين بيمارى بود، وارد شد و سلام كرد. حكيم با ديدن او گفت: