46- عليكم السلام، غريب آشنا! مثل اين كه حالت خوب شده!
- به كمك شما احتياج دارم.
- چى شده؟ اتفاقى افتاده؟
- دوستم مريضه، همون كه شما رو به مدرسۀ مالكيان آورد تا منو معالجه كنى.
- چه زود دارى محبّتاى دوستت رو جبران مىكنى. بسيار خوب بيرون بيمارستان منتظر باش.
ساعتى بعد حكيم آمد. دستى به شانۀ ادواردو زد و گفت:
- بريم!
بين راه حكيم پرسيد:
- چند سالته جوون ؟
- بيست و سه سال.
- از كجا اومدى؟
- ايتاليا.
- يه ايتاليايى تو دمشق چه كار مىكنه؟
- داستانش مفصّله!
وقتى به مقصد رسيدند، حكيم محمّد را معاينه كرد، نورالدين گفت:
- هرچى لازمه بگيد تهيه كنيم.