43ساعتى بعد محمّد و ادواردو در اتاقى بزرگ دراز كشيده بودند. ادواردو خسته بود. خيلى زود خوابيد. دمدمههاى صبح با صداى مؤذن مسجد بيدار شد. محمّد ناله مىكرد. دست روى پيشانى او گذاشت. داغ داغ بود. محمّد با شنيدن صداى مؤذن خواست از جا بلند شود. اما نتوانست. صبح زود آنها آمادۀ رفتن شدند. نورالدين حال و روز محمّد را كه ديد با ناراحتى گفت:
- چى شده؟ حالت خوب نيست؟
- چيزى نيست. يه تب مختصره. خوب مىشم.
- فكر نمىكنم مختصر باشه. ظاهرت كه اين طور نشون نمىده.
محمّد به ادواردو اشاره كرد.
- بريم.
نورالدين دست محمّد را گرفت.
- با اين حال و روز كجا مىخواى برى؟
محمّد نشست. توان ايستادن نداشت. نورالدين با نگرانى گفت:
- الآن مىفرستم دنبال طبيب.
مىخواست يكى از خدمتكارها را صدا كند كه ادواردو گفت: