39نگاهها به سمت او چرخيد، همهمهاى ميان جمعيت افتاد. گروهى از آنها بلند شدند و به سمت پيرمرد هجوم بردند. ادواردو خودش را كنار كشيد، مردم بر سر پيرمرد ريختند و او را زير مشت و لگد گرفتند. عدهاى با كفش بر سر و صورت او مىزدند. در همان حال عمامه از سرش افتاد و دستار حريرى كه در زير آن بود آشكار شد. يك نفر از ميان جمعيت فرياد زد:
- نگاه كنيد! ابن الزهرا فقيه مالكى دستار حرير به سر بسته!
شخص ديگرى گفت:
- بايد اونو ببريم خونۀ قاضى تا تعزير بشه.
مردم پيرمرد را كشان كشان از مسجد بيرون بردند. ادواردو با ترس و لرز به محمّد گفت:
- چرا با اين پيرمرد دعوا مىكردن؟
محمد به ابن تيميه اشاره كرد.
- به خاطر اين مرد! او مورد احترام مردم شامه، عقايد خاصى داره.
- بيشتر توضيح بده.
- داستانش مفصله، يه روز بالاى منبر حرفى زد كه باعث اعتراض فقها شد. قاضى القضات دمشق به قاهره رفت و از او نزد ملك الناصر شكايت كرد. ملك هم