37محمّد آمد. با ديدن ادواردو خوشحال شد.
- حالت چطوره؟
- بهترم
- خدا رو شكر، فكر نمىكردم به اين زودى خوب بشى.
- محمّد؟
- بله
- دلم مىخواد دمشق رو ببينم.
- منظهر مىرم نماز جمعه، تو هم بيا شهر رو بگرد.
هنوز كمىسرگيجه داشت، به اتاق برگشت، دراز كشيد. نزديك ظهر همراه محمّد راهى مسجد جامع شد. دمشق شهرى بزرگ و پرجنب و جوش بود. آب در ميان كوچههاى سنگفرش جريان داشت. درختان سايههايشان را در امتداد جوىهاى آب پهن كرده بودند. ادواردو با ديدن مسجد جامع دمشق شگفت زده شد. تا به حال مسجدى به اين بزرگى و عظمت نديده بود. محمّد گفت:
- اين جا قبلاً كليسا بوده، به درخواست وليد بن عبدالملك، امپراطور روم شرقى دوازده هزارصنعتگر به دمشق فرستاد تا مسجد رو بنا كنن.
محمّد هنگام ورود به مسجد به سمت حوضخانه