33
بعلبك
بعلبك پر از باغهاى گيلاس بود. صنعت گران در بازار مشغول ساخت و فروش ظروف چوبى بودند. ظرفها را روى سكوهاى جلوى مغازهها گذاشته بودند. گروهى بافنده در حال پارچه بافى بودند. محمّد به ادواردو گفت:
- مىدونى چرا از خوردن و آشاميدن خبرى نيست؟
- نه!
- ماه رمضانه. ما مسلمونا تو اين ماه روزه مىگيريم. امروز چهارشنبه هشتم رمضانه، شب در بعلبك مىمونيم، فردا حركت مىكنيم.
آنها به مكانى رفتند كه در گوشۀ مسجد جامع شهر براى اقامت مسافران ساخته بودند. شب را آنجا ماندند، صبح زود همراه تاجرانى كه لبنيات بعلبك را به دمشق مىبردند، راهى شدند.
كاروان شب هنگام در شهر كوچك زيدانى توقّف كرد. ادواردو در بستر جا به جا شد. خوابش نمىبرد،