278
4
أ
درهايى كه به مسجدالنبى بسته شد
«سمهودى» 1 مىنويسد: خانههاى اصحاب كه اطراف مسجد ساخته شده بود، براى هركدام درى بود (به سوى مسجد)، كه براى نماز وارد مىشدند و پس از اداى فريضه، به منازل خويش باز مىگشتند، تا آن كه امر الهى نازل شد كه بايد درها مسدود گردد مگر خانۀ على عليه السلام كه از اين فرمان مستثنى است. راوى مىگويد: ما در مسجد نشسته بوديم ناگهان گويندهاى از طرف پيغمبر صلى الله عليه و آله ندا داد:
«أَيُّهَاالنّاسُ! سُدُّوُا ابوابكُم» ؛ اى مردمان! درهاى خانههاتان را ببنديد. از اين ندا هيجانى عجيب در مردم پيدا شد و به يكديگر نگاه مىكردند و در حيرت بودند، ولى كسى برنخاست. دوباره منادى اعلان داد و كسى برنخاست، سوّمين بار فرياد زد: درهاى خانههاى خود را از طرف مسجد ببنديد، قبل از آن كه عذاب بر شما نازل گردد. مردم از مسجد بيرون رفتند، حمزة بن عبدالمطلب 2 از مسجد خارج شد، در حالى كه ردايش به زمين كشيده مىشد، ابوبكر و عمر و عثمان و ساير صحابه، دهشت زده به نظر مىرسيدند. على عليه السلام خدمت پيغمبر صلى الله عليه و آله رسيد تا استفسار كند، پيغمبر فرمود: يا على! تو به خانه برگرد و راجع به انسداد خانۀ او چيزى نفرمود، همهمهاى ميان اصحاب راه افتاد، يكى مىگفت: على از همۀ ما كوچكتر است، ولى پيامبر صلى الله عليه و آله در خانۀ او را نبست، ديگرى مىگفت: اين امتياز به خاطر دخترش فاطمه است. ديگرى مىگفت: اگر به منظور صلۀ رحم باشد، عمويش عباس از همه مقدمتر است. هر كس سخنى مىگفت. اين حرفها به گوش پيغمبر صلى الله عليه و آله رسيد، وى با چهرۀ برافروخته بيرون آمد، بعد از حمد و ثناى پروردگار فرمود: اى مردم! خداوند به من وحى فرستاد تا مسجدى براى خود اتّخاذ كنم و جز خودم در آن ساكن نشود، مگر پسر عمّم على و فرزندان او، و من كارى نمىكنم مگر آنچه خدا امر نمايد. قسم به خدا ! من درها را نبستم و على را سكنى ندادم، مگر به امر خدا. شما ديديد كه در هنگام