143مىگفت: وقتى به تهران آمدم و نزد آقا شيخ محمد حسن رفتم و قضيه را نقل كردم، ايشان بسيار گريست و مرا متوجه كرد كه آن شخص امام عصر (عج) بوده است، در حالى كه من نه در عرفات و نه در كاظمين آن بزرگوار را نشناخته بودم. 1تشرف در راه مسجدالحرام
مرحوم حجةالاسلام والمسلمين آقاى هادى مروى نقل كردند:
«آيتاللّٰه شيخ راضى نجفى تبريزى» ابوالزوجۀ شهيد حاج شيخ عباس شيرازى، با شنيدن شهادت ايشان بسيار ناراحت شد و مىگفت: نمىتوانم شهادت حاج شيخ عباس شيرازى را باور كنم.
خيلى ناآرام بود و گريه مىكرد، زمينهاى فراهم گرديد كه ايشان به حج مشرف شد و پس از بازگشت، داستانى را نقل كرد. گفت: خداوند عنايت كرد و در كاروانى كه نزديك حرم مستقر بود، قرار گرفتم (چون پايش ناراحت بود و با عصا راه مىرفت) در ساعات ميان 9 تا 10 كه وقت خلوتى است به مسجدالحرام رفتم، روزهاى هفتم و هشتم ذيحجه بود و همۀ زائران به مكه آمده بودند و خيابانها شلوغ بود. يك بار كه به طرف حرم مىرفتم، ديدم هيچ كسى در خيابان نيست، ماشين ديده مىشود، ولى كسى در داخل آنها نيست، تعجب كردم كه خيابانهاى شلوغ همه روزه، چرا امروز خلوت است. در همين فكر بودم كه ناگاه ديدم فردى از روبرو مىآيد، نعلين مردانهاى در پا و نقابى بر چهره داشت. به محض اينكه خواستم سئوالى بكنم، مثل كسى كه برق او را گرفته باشد، خشكم زد. در مقابلم ايستاد و هيچ حركتى نتوانستم بكنم. نقاب را تا بالاى ابرو بالا زد، وقتى چشمم به آن صورت زيبا افتاد، مكرر گفتم: ماشاءاللّٰه، لاحول ولاقوه الا باللّٰه. اين جمله را چند بار تكرار كردم و مبهوت جمال ايشان شدم. سپس نقاب را انداخت و من دوباره غوغاى جمعيت را ديدم.
در جلسۀ بعد، يكى از منسوبين از ايشان پرسيد چه درخواستى از خدا كرده بودى كه اين ماجرا برايت رخ داد؟ گفت: وقتى چشمم به كعبه افتاد، بىاختيار اين جمله بر زبانم جارى شد كه «اَللَّهُمَ ارِني الطَّلْعَةَ الرَّشيدَة، وَ الْغُرَّةَ الْحَميدَة...» و آنگاه افزود: خيلى غصه خوردم كه اى كاش غير از «رؤيت»، «تكلم» را هم خواسته بودم. چون در مرتبۀ اوّل كه چشم انسان به كعبه مىافتد، هر آرزويى كه داشته باشد اجابت مىشود. 2