142ديدم آقايى در ميان جمعيت و پيشاپيش آنان در حركت است و مردمى دور او حلقه زدهاند، به طورى كه هيچ كس نمىتوانست وارد آن حلقه شود، من وارد شدم و دستم را به عبايش گرفتم و مكرر مىگفتم: قربان شما بروم و هفت بار دور خانه طواف كردم. آيتاللّٰه اراكى رحمه الله در پايان فرمودند: من به صدق و راستى اين دختر قطع و يقين دارم و او اين داستان را براى كسى حتى آقاى حاج آقا موسى زنجانى هم نگفته بود. 1تشرف در عرفات
حجةالاسلام والمسلمين آقاى انصاريان نقل كردهاند:
فردى بود به نام «محمد على اربابى تهرانى» كه با آقاى «شيخ رجبعلى خياط» بسيار نزديك بود، دربارۀ سفرش به مكه مىگفت: شب نهم به عرفات رسيدم، در آن زمان عرفات بسيار تاريك بود و از چراغ دستى استفاده مىشد. ساعت 10 شب بود كه پيوسته متذكر حضرت امام عصر «عج» بودم، البته نه براى زيارتشان؛ چرا كه خود را لايق زيارت ايشان نمىدانستم. بيرون چادر متذكر بودم در حالى كه هيچ كس حضور نداشت، ولى صدايى به زبان فارسى شنيدم كه گفت: آقاى حاج محمد على! برگشتم با يك چهرۀ نورانى، روحانى و آسمانى مواجه شدم، گفت: بيا كنار دست من. گفتم:
چَشم و در حقيقت به سوى ايشان كشيده شدم، كنارش نشستم. فرمود: امشب شب عرفه است، زيارت حضرت سيدالشهداء وارد است، دلت مىخواهد من يك زيارت بخوانم؟ حاج محمّد على گفت: من از كودكى زيارتهاى معروف را شنيده بودم و با آنها آشنايى داشتم و مضامين و كلمات آنها را مىدانستم، به ايشان گفتم كه خيلى دوست دارم. حدود يك ساعت زيارتى را خواند كه تا آن زمان نشنيده بودم. كلمه به كلمه كه مىخواند، من حفظ مىكردم و تا آخر به حافظهام سپرده شد. گريه كردن آن شخص هم غير قابل توصيف بود. پس از زيارت خداحافظى كرد و رفت. هر قدر از من دور مىشد، زيارت هم از خاطرم مىرفت تا اينكه به كلى آن را فراموش كردم. از مكه به كاظمين رفتم و كنار راه آهن ايستاده بودم، ناگاه همان شخص را ديدم. نزديك آمد، سلام كرد و گفت: به تهران كه رفتى، سلام مرا تنها به آقا شيخ محمد حسن طالقانى برسان 2.