223ياقوتى سرخ از ياقوتهاى بهشت بود و سه قنديل زرين از طلاى خالص بهشت در آن بود كه در آن نورى از نور بهشت پرتو افشانى مىكرد. و حجرالأسود در آن روزگار، ستارهاى از ستارگان آسمان بود. پرتو اين نور تا آخر حرم مىرسيد. و چون آدم ساكن مكه شد، خداوند او و اين خيمه را با فرشتگانى حفاظت مىكرد. فرشتگان همانجا كه نشانههاى حرم است مىايستادند و از حرم نگاهبانى مىكردند و ساكنان زمين را، كه در آن هنگام از جن و شياطين تشكيل گرديده بودند از نزديك شدن به آن منع مىكردند و براى آنان نظر كردن به چيزى از بهشت جايز نبود؛ زيرا هركس به چيزى از آن مىنگريست، بهشت بر او واجب مىگرديد. زمين در آن روزگار پاك و منزّه بود و پليدى نداشت و خونى در آن ريخته نشده و گناهى در آن صورت نگرفته بود. خداوند بدين انگيزه، زمين را جايگاه فرشتگان قرار داد و آنان را همچنان كه در آسمان بودند، در زمين به عبادت و تسبيح خود مأمور نمود كه شب و روز عبادت و تسبيح او را گفته و از آن خسته نمىشدند. آن خيمه همچنان پابرجا بود تا هنگامىكه خداوند آدم را به سوى خويش برد و آن خيمه را نيز به جايگاه پيشين برگرداند.
و نيز در تاريخ ازرقى آمده است: ابو الوليد از پدربزرگش از عبدالرحمان بن حسن بن قاسم از پدرش از قول يكى از دانشمندان نقل مىكند كه حضرت ابراهيم عليه السلام به فرزندش اسماعيل فرمود: براى من سنگى بياور كه آن را براى مردم نشانه و آيتى سازم.
اسماعيل رفت و در حالى برگشت كه چيزى به همراه نداشت. در اين هنگام حجرالأسود را نزد ابراهيم عليه السلام يافت. پرسيد: اين را چه كسى براى تو آورد؟ ابراهيم فرمود: آن كسى كه مرا به سنگ تو وامگذاشت. اين سنگ را جبرئيل عليه السلام آورد. ابراهيم عليه السلام حجرالأسود را در جاى خود نصب كرد، پس حجرالأسود پرتوى از خود به سوى شرق و غرب و چپ و راست تابانيد و خداوند متعال تا آنجا كه پرتو حجرالأسود تابيد، حرم قرار داد. و در ادامه گويد: چون ابراهيم عليه السلام عرض كرد: ربّنا أرنا مناسكنا ؛ «پروردگارا! مناسك ما را به ما نشان ده» جبرئيل نزدش آمد و وى را با خود برد و چگونگى مناسك را نشانش داد و او را بر حدود منطقه حرم نگاه داشت. در اين حال ابراهيم عليه السلام سنگها را بر روى هم قرار داد و عَلَمهاى حرم را بر پا مىكرد و خاك را بر اين پايهها مىانباشت و جبرئيل عليه السلام او را به محلّ