182بىاشك، از غربت و بىكسى يا از بىهمزبانى و تنهايى، از دنيا خواهىهاى بىحاصل يا از دل غافل، از حسرت روزگارانم يا از پشيمانى گناهانم، از كمى توشه آخرت يا از وحشت عاقبت، از بىتوجهى به بينوايان يا از بدرفتارى با خويشان.
خدايا! نمىدانم از چه بنالم، سياهمشقهاى زندگى نامه اعمالم را پر كرده است. هر چه نظر مىكنم چيزى نمىيابم كه در آخرت به كارم آيد؛ يا قابل ارائه در پيشگاه عدل تو باشد.
پروردگارا! خجلم، شرمسارم. اعتراف مىكنم كه بنده خوبى برايت نبودم. حق بندگى را به جا نياوردم. در شناخت ساحت تو كوتاهى كردم. عظمت پيامبر رحمت و جانشينان او را نشناختم و زندگى من رنگ و بوى سيرۀ آنان را نگرفته. بازيچه اميال خويش شدم و عمر گرانمايه را با همين بازىهاى كودكانه به هدر دادم.
خدايا! اكنون پشيمانم و درمانده. ياد گذشتهها به آتشم مىكشد، اگر مرا با اين حال بميرانى مستحق دوزخم؛ شايد دوزخ هم مرا نپذيرد.
الهى! آنگاه كه پوچم هيچ مىشوم، احساس مىكنم كه زمين هم تحمل مرا ندارد، آسمان مىخواهد بر سرم خراب شود. همه مرا مىرانند، در حالى كه هنوز از زشتىهاى درونم بىخبرند.
الهى! در آن حالات بىكسى و رسوايى، تو پذيراى من مىشوى و با نغمۀ اميدآفرينِ لاٰ تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّٰهِ مرا به سوى خود مىخوانى. نسيم مهربانىات غبار نااميدى را از جانم مىزدايد، آرامش رفتهام را بازمىگرداند، مرا دوان دوان به كوى انس تو مىرساند، استغفار را بر